زين الدين محمود واصفى
224
بدايع الوقايع ( فارسى )
شبى روشن كن آخر كلبهء تاريك من چون من * دل تاريك در كار تو كردم چشم روشن هم ملامت بر دل صد پارهء عاشق بدان ماند * كه باشد زخم شمشير و بدوزندش به سوزن هم چو بوسى اى صبا سم سمندش را به گستاخى * زكات آنچنان دولت دو بوسى ديگر از من هم « 1 » چه كيش است آخر اى خسرو كه بىخوبان نهاى يك دم * زمانى آخر از بت بازمىآيد برهمن هم * * * انسى راست ز بس چون لاله مىسوزد گل از روى تو گلشن هم * چمن پرآتش خار است و دود از سرو [ و ] سوسن هم بيا اى آرزوى جان كه ميل ديدنت دارد * دل پرهيزگار و ديدهء پاكيزهدامن هم خيال تار زلفت چون شب و رخسار چون روز است * شب تاريك در چشم منست و روز روشن هم به قصد كشتن من مىگشايد ناوك و من خود * هلاك ناوك و حيران روى ناوكافكن هم زهى دولت اگر جولانكنان آن شهسوار آيد * كشم خاك رهش در چشم و بوسم نعل توسن هم نمىدانم چه سازم چارهء كار اى مسلمانان * كه از ناديدن آن روى مىميرم ، ز ديدن هم
--> ( 1 ) - T : دو بوس از جانب من هم